حوادث خوب و بد
سلام دوستایه خوبم . حالتون خوبه ؟
منم خوبم . ولی نه خیلی خوب نیستم . این چندوقته یه کم ناخوش احوال بودم . خیلی مریض شدم . برایه همین بود مامانم حوصله وبلاگ نوشتن نداشت . چشمتون روزه بد نبینه ، یه عالمه امپول و سرم بهم زدن . اولاش خانم بودم گریه نمیکردم ولی دیگه نمی تونستم تحمل کنم . خوب چی کارکنم دردم می اومد . ازبیمارستان هم بدم می اومد . می خواستم بیام خونه و پیشه بابام باشم . دلم برای اسباب بازیهام و خونه تنگ شده بود .

عکسه بالا تو بیمارستان کرج بود . پایینی هم بیمارستان مفید.

درسته تو این مریضی خیلی اذیت شدم ولی یه چیزیش خوب بود و این که من فهمیدم چقدر همه دوستم دارن. باباییام ، مامانی فاطمه ،مامانی سرور، عمو، دایی، خاله، شیرین جون ، مرجان جون و خیلی هایه دیگه چقدر نگرانه حالم بودن . همه دوستان و فامیلا همش پیگیره حالم بودن . خیلی خیلی خوشحالم که همه دوستم دارن .
منم خیلی خیلی دوستشون دارم . 
بعد از اینکه خوب شدم شبه عیده قربان دایی سامان و مرجان جون عروسی کردن و من هم حالم خوب شد رفتم عروسی . مامانم همش می ترسید حالم دوباره بد بشه . ولی خداروشکر به خیر گذشت .

البته قبل از مریض شدنم رفتیم تولد ایسان جون . خیلی بهمون خوش گذشت .
اینم من و دیانا با ایسان خوشگله .



حوادث خوب و بد
